جهانگرد مهر

خدایا تو بساز تو بسازی قشنگتره

بالاخره امروز به تشخیص دکتر واسه دوسم عمل جراحی رو انجام داد..
و خداروشکر وقتی که بهم زنگ زدن که بیام واسه همراه خودم هم بهتر شده بودم...
(چند روز پیش که رفته بودیم روستا واسه مراسم وقتی ازمسجد اومدیم بیرون برادرزاده نزدیک بود سر بخوره اومدم اونو بگیریم سنگ زیر پا خودم در رفت.. خیلی درد گرفته بود ولی خداروشکر اتفاقی واسه ش نیفتاده بود فقط درد داشت)

فعلا که دوسم خیلی درد داره با اینکه مسکن هم تزریق کردن ولی همچنان بی تاب هست..
حالا امید بخدا ایشالله که زودتر بهتر میشن..

نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴ساعت 0:57 توسط الهه|

پنجشنبه روز اول ماه رمضان و شب دوم ماه...

روستا، مسجد و یادبود عمو و...

پ ن : دیشب که رفته بودیم روستا داشتم به این فکر میکردم که تو این چندین ساله ی اخیر هیچ سالی مثه امسال من روستا نرفتم البته بخوام حساب کنم شاید سرجمع 10 بار یا 11 بار بوده اونم شاید بیشترش بخاطر مراسم..
سال های پیش یا نرفتم یا اگر رفتم 2 دفعه یا سه دفعه
یادم نیست..
روستا مون یه منطقه ی خوش آب و هواست چسبیده به کوه یا بنوعی میشه گفت رو بلندی کوه هست آب مصرفی روستا از قنات هست از همون کوه.. آب لوله کشی نداره واسه ظرف شستن و.. از حوضچه هایی که کنار آب هست استفاده میکنن البته که جایگاه لباس و ظروف و حتی آذوقه ی حیوانات فرق داره در واقع بزرگان روستا یه جایی رو مشخص کردن واسه ی این موارد و در نهایت این آب به استخر هدایت شده و زمانی که استخر پر میشه واسه آبیاری درختان روستا استفاده میشه هرچند که چندسالی هست اهالی روستا داخل خونه هاشون منبع ساختن و با استفاده از پمپ و شلنگ اون ساعتی که آب واسه خودشونه منبع رو پر می‌کنند ولی با این حال آب مصرفی واسه پخت و پز و چای رو از همون سرچشمه میان برمیدارن.. در کل میشه گفت روستایی خوش آب و هوا هست شاید جمعیت کل روستا 15 نفر هم نباشن نمیدونم
ولی خب بچه های یا همون نوه ها مثه خودمون... . روزهای تعطیل رو یا مراسمات رو به روستا میرن درکل محیط آروم و خلوتی هست..
صدای دلنشین آب و صدای پرنده ها..

بنظرم میشه گفت روستا همون جایی هست که آدم در اونجا می‌توانه به خودش نزدیک‌تر بشه، به سکوت گوش بده و از هر لحظه‌اش لذت ببره. هر سنگ و هر درخت، هر نسیم و هر صدای طبیعی، یادآور زیبایی‌های ساده و بی‌پیرایه این دنیای بزرگ است.ه

و در واقع یه حس آرامشی به آدم دست میده که گاهی دوس داره همونجا باشه ساعت ها بشینه و به اون صداها و طبیعت بکر فکر کنه...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴ساعت 22:40 توسط الهه|

.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 1:7 توسط الهه|

جمعه ای رفته بودیم روستا
مراسمی بود حین مراسم پذیرایی رو هم انجام میدادن...
انواع شیرینی جات و..
یکی ش واسه م جالب بود
یه نوع کلوچه ی محلی بود که طعم ش از نظرم عالی اومد حدس زدم باید خونگی پخته شده باشه آخر مراسم گفتم ببینم کلوچه واسه کی بود چون دوس داشتم دستورش رو ازش بگیرم به هر حال این دستور امتحانش رو پس داده بود
خلاصه که بانی اون رو پیدا کردم
و دستورش رو سوال کردم
کلا خمیر بازی و خمیر و نون و اینجور چیزا بهم حس خوبی میده..
همینکه خمیر رو ورز بدی و...
من باشم میخوام نون هم خودم درست کنم اینقد که حسش رو دوس دارم
و در نهایت شبی پختم
البته که خمیرش رو از قبل اماده کرده بودم چون باید بهش زمان میدادیم
و از نطرم عالی شد...
طعمش هم که از نظرم عالی اومد
بنظرم هر چیزی که با عشق درست کنی طعم ش بی نظیر میشه...
البته که گاهی هم پیش میاد اگر دستوری امتحان نکرده باشه واسه دفعه اول شاید اون چیزی که انتظارش داری رو تحویل نگیری ولی خب تجربه میشه دفعه بعد دستت میاد که چطوری درست کنی...
به هر حال امروز از خودم راضی بودم..

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ساعت 21:11 توسط الهه|

امروز با فاطمه خانوم همسایه و یکی از اشناهاشون که به هر حال منم میشناسم شون رفتیم یه مغازه واسه خرید البته چند روز پیش هم رفته بودیم امروز برای تکمیل خریدیمون رفتیم البته اینکه مغازه دار هم اجناس جدید آورده بود هم هست بعد از انتخاب و خرید داشتم به فاطمه خانوم میگفتم که یه چادر مشکی دیگه بخرم دیگه خریدی ندارم تا چند وقت که همون آشنایی فاطمه خانوم بهم گفت اینایی که خریدی خیلی قشنگن ولی چادر برای چی میخوایی بخری همینا خیلی شیک هستن و بدون چادر خیلی قشنگتر هم هست یه لحظه خنده م گرفت از حرفش
گفتم اتفاقا خودمم خیلی دوسشون دارم ولی چه اشکالی داره آدم ابنا رو بپوشه و روش هم یه چادر... اصل خودم هستم که می‌پسندم و راحتم اینا رو با چادر و...
هر چند که میدونم الان یه چند نفری هستن که بهم میگن امل هستی و...
باشم من دوس دارم اینجوری باشم...
بنظرم آدما واسه دل خودشون خرید میکنن.. یعنی خودم رو میدونم که اینجوری هستم نه برای نگاه دیگرون نه برای ابنکه کسی تایید کنه قرار نیست همه بهم شبیه باشیم قشنگی دنیا به همین تفاوت هاشه مهم اینه که هر کدوم با انتخاب مون حال خوب داشته باشیم و حال دلمون خوب باشه و البته که از نطر خودم چادر یه انتخاب از روی علاقه هست و دوسش دارم یه حس آرامشه...

​​​​​​

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ساعت 13:19 توسط الهه|

امروز شهر حال و هوای دیگه‌ای داشت...
آدم‌ها کنار هم با انرژی و لبخند شونه‌به‌شونه قدم می‌زدند و یه تصویر زیبایی از همدلی رو میشد دید..
خونواده هایی که دست بچه‌هاشون رو گرفته بودن، پیرمردها و پیرزن‌هایی که با آرامش قدم می‌زدن، جوون‌هایی که پر از شور بودن…
همه انگار یه دل شده بودن...
چیزی که بیشتر از همه توی ذهنم موند، حس باهم بودن بود..
توی همین حس مشترکی که باعث می‌شه غریبه‌ها، برای چند ساعت، شبیه یه خانواده بزرگ باشن.
و میشه گفت اتحاد، زیباترین تصویری بود که امروز دیدم تصویری که نه در قاب دوربین‌ها.. بلکه در قلب‌ها ثبت شد.
و این کنار هم بودن مردم یه جور پیام داشت؛ اینکه وقتی کنار هم باشیم، قوی‌تریم...
و شهری و کشوری که مردمش این‌گونه با هم همدل‌اند، همیشه زنده و سربلند خواهد ماند...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴ساعت 14:7 توسط الهه|

حکایت

پدرم دیگر پیر شده بود. هنگام راه‌ رفتن، اکثراً به دیوار تکیه می‌داد. به‌تدریج، آثار انگشتانش روی دیوارها نمایان می‌شد — آثاری که نشانه‌ای از ضعف و ناتوانی‌اش بود.

همسرم از این نشانه‌ها ناراحت می‌شد. او زیاد شکایت می‌کرد که دیوارها کثیف شده‌اند.
روزی پدرم سردرد شدید داشت. روغن به سرش مالید و طبق عادت به دیوار تکیه داد، که باعث شد لکه‌های روغن روی دیوار بیفتد.

زنم از این کار ناراحت شد و با لحنی تند به پدرم گفت:
" *لطفاً به دیوار دست نزنید!* "

پدرم خاموش شد. در چشمانش اندوه عمیقی دیده می‌شد.
شب گذشته بین من و همسرم مشاجره‌ای صورت گرفته بود، بخاطر همین چیزی نگفتم.
یعنی، از رفتار بی‌ادبانه‌ی همسرم خجالت کشیدم، ولی چیزی نگفتم.

از آن روز به بعد، پدرم دیگر به دیوار تکیه نداد.
تا این‌که یک روز تعادلش را از دست داد و افتاد. استخوان رانش شکست. عمل جراحی انجام شد، اما به‌طور کامل خوب نشد و بعد از چند روز ما را گریان تنها گذاشت.

احساس پشیمانی شدیدی در دلم بود. نگاه خاموش پدرم هنوز هم مرا رها نمی‌کند. نه می‌توانم او را فراموش کنم، نه خودم را ببخشم.

مدتی بعد تصمیم گرفتیم خانه را رنگ کنیم.
وقتی نقاش‌ها آمدند، پسرم که پدربزرگش را بسیار دوست داشت، نگذاشت دیوارهایی که نشانه‌های انگشتان پدربزرگش را داشتند رنگ شوند.

نقاش‌ها آدم‌های فهمیده‌ای بودند. دور آن نشانه‌ها دایره‌های زیبایی کشیدند، طوری‌که گویی دیوارها اثر هنری زیبایی بودند.

به‌تدریج، آن نشانه‌ها به نشانه‌ی خانه‌ی ما تبدیل شدند.
هر که می‌آمد، حتماً از آن دیوار تعریف می‌کرد، اما هیچ‌کس نمی‌دانست که پشت آن زیبایی، یک حقیقت دردناک نهفته است.

زمان گذشت، و من نیز اکنون پیر شده‌ام.
روزی هنگام راه‌رفتن به دیوار تکیه دادم. همان لحظه گذشته به خاطرم آمد — برخورد همسرم با پدرم، سکوت او، و رنج او. خواستم بدون تکیه قدم بزنم.

پسرم که همه چیز را می‌دید، فوراً پیش آمد و گفت:
"بابا، لطفاً به دیوار تکیه بدهید، وگرنه ممکن است بیفتید!"

سپس نوه ام دوان‌دوان آمد و گفت:
"ددی، می‌توانید از شانه‌ی من بگیرید!"

با شنیدن این حرف‌ها چشمانم پر از اشک شد.
کاش… کاش من هم با پدرم همین‌گونه مهربانی کرده بودم — شاید هنوز چند روزی بیشتر با ما می‌ماند.

پسرم و نوه ام مرا به آرامی تا گوشه ای رساندند. بعد نوه ام کتاب رسم خود را آورد. نشانم داد که معلمش از یکی از نقاشی‌هایش زیاد تعریف کرده — آن تصویر، تصویر همان دیواری بود که آثار انگشتان پدرم را داشت.

در پایین آن تصویر، معلم نوشته بود:
"چه خوب است اگر هر کودک با بزرگان خود چنین مهربانی داشته باشد!"

رفتم به اتاقم، و در حالی‌که در یاد پدر مرحومم آهسته آهسته گریه می‌کردم، از خداوند طلب بخشش نمودم.

ما همه روزی پیر خواهیم شد.
بزرگانی که امروز در کنار ما هستند، نماد زنده‌ی زحمت‌ها، قربانی‌ها، و مهربانی‌های گذشته‌اند.
قدم‌های لرزان‌شان تمسخر نمی‌خواهند، بلکه تکیه‌گاه می‌خواهند.
صدای لرزان‌شان خاموشی نمی‌خواهد، بلکه جواب محبت‌آمیز می‌طلبد.

به یاد داشته باشید:
محبتی که امروز به بزرگان‌تان می‌کنید، فردا فرزندان‌تان همان محبت را به شما خواهند کرد.

اگر در خانه‌تان بزرگ‌تری دارید...
امروز دست‌شان را بگیرید— شاید فردا دیر شود!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴ساعت 16:9 توسط الهه|

آهنگ سریال سوجان

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴ساعت 0:9 توسط الهه|

امشب مهمون داشتیم یه خورده خسته شده بودم تا اومدم اتاق نمیدونم چطور خوابم برد و انگار که فراموش کرده بودم گوشیم رو صداش سایلنت یا حتی کم کنم که صدای پیامک گوشیم اومد یهو جا خوردم که پشت بندش یه صدای پیامک دیگه
به خودم گفتم چرا صدا گوشی رو کم نکردی و نگاه کردم دیدم پیامک از دوستم سحر هست
دقت کردم دیدم قبل از اونم یه بار حدودا ساعت 9 و نیم پیامک فرستاده بوده و من متوجه نشده بودم پیامش که خوندم دیدم نوشته افتاده و پاش شکسته و... خیلی ناراحت شدم
نگاه ساعت کردم دیدم یک و خورده ای هست
پیامک فرستادم که بیداری بزنگم در جواب گفت آره خواهر برادرا تازه از خونه مون رفتن و فعلا همه مون بیداریم باهاش تماس گرفتم بعد از عذرخواهی که شبی پیام رو ندیدم گفتم که چی شده
و چی بود این پیام دختر چیکار کردی...
گفت عصری روی چارپایه بودم. زیر پام در رفته افتادم پایین رفتیم اورژانس بعد از عکس و اینا گفتند کف پام شکسته و باید عمل بشه پین بزارن یا پلاتین و چون ورم داشته گفتن یه هفته باید بشه چون اگر الان جراحی بشه بعدش امکان سیاه شدن هست و.. دیگه اومدیم خونه تا یه هفته دیگه بریم واسه عمل... خیلی درد دارم و...
خیلی ناراحتش شدم میدونم سخته. چون خودمم همچین اتفاقی واسه م افتاده بودم درک میکنم اونو ولی خب هیچ کاری از دستم بر نمیاد. با این حال گفتم هر موقع کاری داری بهم بگو
و گفتم اگر شد فردا میام پیش ت
اینم که الان دیدم نمیتونم برم چون صبح بچه داریم
تا ببینیم چی پیش میاد..
اما خیلی واسه ش ناراحتم
حالا ماه رمضون و دم عید. و از اینور کار و...
نمیدونم...
حالا ان شاالله که خدا خودش بهش کمک کنه.
سلامتی بده بهش دردش کم بشه و..

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 2:21 توسط الهه|

این داستان رو داخل کانالی دیدم جالب بود و اشکم رو در آورد گفتم داخل وبم بزارم..

روز معلم بود و میز خانم معلم پر شده بود از کادوهای رنگارنگ، جعبه‌های کادویی گران‌قیمت، ادکلن‌های مارک‌دار و گل‌های زیبا که دانش‌آموزان ثروتمند مدرسه آورده بودند.
خانم معلم با لبخند کادوها را یکی‌یکی باز می‌کرد و تشکر می‌کرد.
نوبت به کادوی «علی» رسید. پسربچه‌ای فقیر و خجالتی که ته کلاس می‌نشست.
کادوی او در یک کیسه فریزر مچاله شده و یک روزنامه کهنه پیچیده شده بود. وقتی معلم آن را برداشت، چند نفر از بچه‌های کلاس زدند زیر خنده و مسخره کردند: «خانم مراقب باشید سطل آشغال نباشد!»
خانم معلم با اکراه و لبخندی کنایه‌آمیز گره کیسه را باز کرد.
داخل آن، یک شیشه عطر زنانه که نصفش خالی بود و یک دستبند بدل که چند نگینش افتاده بود، قرار داشت.
صدای خنده بچه‌ها بلندتر شد. خانم معلم با تعجب و کمی عصبانیت به علی نگاه کرد، انگار که این کادو را توهین می‌دانست.
اما علی با چشمان خیس و التماس‌آمیز جلو آمد و با صدایی لرزان گفت:
«خانم... لطفاً نخندید...
این شیشه عطر، مال مادرم بود. آخرین باری که بغلم کرد، همین عطر را زده بود. بوی او را می‌دهد. من نگذاشتم هیچکس به آن دست بزند تا تمام نشود...
آن دستبند هم مال اوست. وقتی زیبا بود آن را دستش می‌کرد...
من فکر کردم شما تنها کسی هستید که لیاقت دارید بوی مادرم را بدهید، چون شما هم مثل او مهربانید...»
خنده روی لب‌های بچه‌ها خشکید. سکوت سنگینی کلاس را بلعید.
خانم معلم که تمام بدنش می‌لرزید، شیشه عطر را برداشت، آن را بو کرد و همان‌جا پای تخته سیاه زانو زد و زار زار گریه کرد.
او آن روز نه تنها بهترین کادوی عمرش، بلکه بزرگ‌ترین درس زندگی‌اش را از کوچک‌ترین شاگرد کلاس گرفت.
نتیجه اخلاقی:
ارزش هدیه به "قیمت" آن نیست، به "عشقی" است که پشت آن نهفته است.
گاهی چیزهایی که ما "کهنه" و "بی‌ارزش" می‌بینیم، تمامِ دارایی و تمامِ دنیای یک نفر است. هرگز به داشته‌های اندک دیگران نخندیم، شاید آن‌ها قلبشان را به ما هدیه داده‌اند.
یک چالش احساسی:
اگر هدیه‌ای از کسی گرفتی که قیمتی نداشت (مثل نقاشی یک کودک یا یک یادگاری کوچک)، آن را در بهترین جای خانه‌ات بگذار.
بگذار یاد بگیریم که "محبت" خریدنی نیست.
اگر این داستان قلبت را شکست و دوباره ساخت، آن را به اشتراک بگذار تا یادمان نرود عشق یعنی چه...

نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 8:47 توسط الهه|

بی بی خدابیامرز میگفت :
هرکسی نون دلش رو میخوره
هر وقت نون دلت رو خوردی برکت سرازیر میشه تو زندگیت
بی بی میگفت :
فکر نکنی برکت فقط پوله ها
همین که دلت خوش باشه یعنی برکت همین که شب که از سر کار میای خونه و چراغ خونت روشن باشه و بوی غذا از آشپزخونت بیاد بیرون یعنی برکت
هرجا که زانوهات تاب سنگینی بار مشکلات رو نداشت و عزیزی زیر بازوانت رو گرفت که بلند شی یعنی برکت
اگر اولاد اهل داشتی و زنی داشتی که با کم و زیادت ساخت یعنی برکت
بی بی میگفت : برکت زندگی به شمار دستهاییه که تو سفرت باز میشه
برکت به تعداد قلبهاییه که توشون جا داری و برات می تپه
همین که کسی تو زندگیت اومد و کلی از بار زندگیت و ناخواسته به عهده گرفت یعنی برکت
این که آنقدر عمر با عزت داشته باشی که نوه و نتیجه هات و دور و برخودت خوش ببینی یعنی برکت
بی بی خدابیامرز میگفت : اره عزیز دلم
برکت فقط به پول نیست . برکت به دل خوش و آدمهای سبز توی زندگیته.. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 17:24 توسط الهه|

امروز روز نیمه شعبانه و روز جشن و شادی...

و بالطبع باید شاد بود و...

ولی نمیدونم چرا عجیب دلم گرفت

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 18:28 توسط الهه|

هیچ وقت باورمان نمی‌شود

که شاید آنقدر که بقیه به چشم ما مهم‌اند

ما برایشان مهم نباشیم ...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ساعت 0:19 توسط الهه|

نوشتن..
برای من گفتگویی‌ست با خودم
پیش از آنکه به تو بگویمش...

پ ن : امروز خواستم وارد سایت بلاگفا بشوم

نشد بنظرم بلاگفا نیز دیگه باید

با فیلترشکن وارد شویم

و منی که فیلترشکنم ارور میده مدام...

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ساعت 13:7 توسط الهه|

امسال به یه آشنامون که هرسال اعتکاف

میرن گفته بودم هر موقع خواستید ثبت نام کنید

به منم بگید. دیروز که بهم زنگ زدن که بگن قراره برن

گفتم قرار بود که به من اطلاع بدید که منم ثبت نام. کنم

گفتن یادم رفته و حالا فردا شب که رفتم

اگر جای خالی بود بهت میگم اینم که دیدم یه ربع پیش واسه م پیام فرستادن که اینقد شلوغه که اصلا جا نیست

دیگه گفتم خب حالا اشکال نداره قسمت نبوده

ولی بنظرم اعتکاف رفتن هم لیاقت میخواد

که حتما نداشتم...

نوشته شده در جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴ساعت 20:5 توسط الهه|

فکر میکنم

یکی از بهترین حسای دنیا اینه

که یه نفر خیلی واضح بهت نشون بده

که چقدر براش مهمی...

نوشته شده در چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ساعت 0:46 توسط الهه|

پسری که پدرش را مجبور کرد ماشین قراضه‌اش را دو خیابان پایین‌تر پارک کند، اما نامه‌ای که بعد از مرگ پدر در داشبورد پیدا کرد، او را نابود کرد...


«احمد» دانشجوی پزشکی بود و همیشه از وضعیت ظاهری پدرش و به‌خصوص ماشین پیکان قدیمی و پر سروصدای او خجالت می‌کشید.
هر روز صبح که پدرش او را به دانشگاه می‌رساند، احمد با لحنی تند می‌گفت:
«بابا! تو رو خدا جلوی در دانشگاه نرو! همین‌جا توی کوچه پشتی نگه‌دار. آبرویم می‌رود اگر بچه‌ها ببینند من با این لگن می‌آیم! دود ماشینت همه را خفه کرد!»
پدر هر بار با لبخندی مهربان و چشمانی که کمی غمگین می‌شد، می‌گفت: «چشم پسرم... هرطور تو راحت باشی.» و او را دور از چشم همه پیاده می‌کرد.
سال‌ها گذشت. احمد پزشک شد، پولدار شد و برای خودش ماشین شاسی‌بلند خرید و دیگر سوار ماشین پدر نشد. پدر پیر شد و از دنیا رفت.
بعد از مراسم خاکسپاری، احمد تصمیم گرفت آن ماشین قراضه را که گوشه حیاط خاک می‌خورد، به اسقاطی بفروشد تا از شرش خلاص شود.
وقتی داشت مدارک ماشین را از داشبورد خالی می‌کرد، چشمش به یک عکس قدیمی و سیاه و سفید افتاد.
عکسِ پدرش بود در جوانی، که با کت و شلواری شیک به یک ماشین «بنـز» آخرین مدل تکیه داده بود و می‌خندید.
احمد تعجب کرد. پدرش هیچ‌وقت نگفته بود که چنین ماشینی داشته است.
پشت عکس را نگاه کرد. دست‌خط پدرش بود، با جوهری که کمی و بیش پخش شده بود:
«امروز این عروسک (ماشین بنز) را فروختم. دلم سوخت، چون خیلی دوستش داشتم... اما دکترها گفتند هزینه عمل قلبِ پسر کوچکم "احمد" خیلی سنگین است و فقط با پول این ماشین جور می‌شود.
ماشینم رفت، اما فدای یک تپشِ قلبِ پسرم. با باقی‌مانده پول، این پیکان را خریدم تا مسافرکشی کنم و خرج داروهایش را در بیاورم. خدایا شکرت که پسرم زنده ماند...»
احمد روی فرمان ماشین قراضه افتاد. بوی عرق تن پدرش هنوز توی ماشین بود.
او سال‌ها از ماشینی خجالت می‌کشید که «قیمتِ زنده ماندنِ خودش» بود. او سوار بر وسیله‌ای شده بود که پدرش غرورش را با آن معامله کرده بود تا قلب پسرش از حرکت نایستد.
احمد آن ماشین قراضه را نفروخت؛ آن را در حیاط خانه‌اش نگه داشت تا هر روز یادش نرود که ضربان قلبش را مدیون چه کسی است.
نتیجه اخلاقی:
پدرها قهرمانان خاموش تاریخ‌اند. آن‌ها از آرزوهایشان، از جوانی‌شان و از غرورشان می‌گذرند تا ما قد بکشیم.
اگر پدرت ماشین مدل پایین دارد، اگر لباسش کهنه است، اگر دستانش میلرزد... خجالت نکش! این‌ها جای زخم‌هایی است که برای سپر شدن جلوی مشکلات تو برداشته ...

پیشاپیش ولادت باسعادت مولود کعبه

حضرت علی (ع) و روز پدر مبارک باد

نوشته شده در سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ساعت 15:15 توسط الهه|

واقعا چقدر بعضیا براشون مال حرام خوردن راحته.. یعنی واقعا از گلوشون پایین میره🤦‍♀️

امروز صبح حدودا نزدیک ساعت 8 صبح تو آشپزخونه بودم یه لحظه احساس کردم یکی کوبه ی درب خونه رو محکم کوبوند به خودم گفتم مگه زنگ خرابه و چون بسته پستی سفارش داده بودیم گفتم شاید پستچی هست زنگ زدن الان هم کوبه در رو... همزمان صدای موتور هم اومد گفتم کیه کسی جواب نداد. کسی رو هم ندیدم رفتم تا درب خونه چون معمولا پستچی بیاد کسی نباشه یه برگه میندازه داخل صندوق پستی اونم خالی بود دیگه اومدم داخل...

حدودا ساعت 8 و نیم بچه داداشم رو آوردن اینجا بعد خودشون که رفتن من تا درب خونه همراه شون رفتم یهو چشمم افتاد دیدم عه اون حلقه درب که میکوبونن نیست متوجه شدم همون نیم ساعت پیش که صدا اومده همینو باز کردن رفتن.

حالا بچه های داداشم اینقد دوس داشتن هرموقع میاد حلقه رو بکوبونن سر اینکه کدوم اول باشن دعوا میکردن با هم 🤦‍♀️

یعنی دیگه بعضی ها که مال مردم رو میخورن به کوچیکترین چیزها هم رحم نمیکنن البته که شاید براشون مهم هم نیست..

وگرنه اونایی که به حلال حرام اعتقاد دارن حتی با این وضعیت گرونی دست به همچین کاری نمیزنن...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 15:42 توسط الهه|

محبت مکملی دارد
به نام احترام...

محبت و احترام در کنار هم
معجونیست که هر کدام
اثر دیگری را
ضمانت خواهد کرد...

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 0:46 توسط الهه|

داشتم یه مطلبی رو میخوندم با خوندنش اشکام سرازیر شد نمیدونم همه اینجوری هستن یا من زود تحت تاثیر قرار میگیرم... برام جالب بود کپی کردم

یک داستان واقعی

وقتی علی ۹ ساله تابلوی نقاشی اش را روی دیوار رستوران پدرم چسباند همه خندیدند. روی آن نوشته بود.
«اینجا غذاهای خوشمزه بابا رو بخورید تا مامانم زنده بشه !»
فردی که تابلوی نقاشی کودکانه را دیده بود عکسی از آن در اینستاگرام منتشر کرد.
تا صبح، صف مردم تا انتهای خیابان کشیده شده بود.
ماجرای نقاشی واقعیتش اینه که
علی هر روز بعد از مدرسه مستقیم به رستوران کوچک پدرش ، “کبابی ماهان” میرفت.
مادرش شش ماه بود که با سرطان میجنگید، و هزینه های درمان ، تمام پس انداز خانواده را بلعیده بود.
رستوران هم روزی ده مشتری بیشتر نداشت.
یک روز عصر، معلم نقاشی از بچه‌ها خواست آرزوی قلبی خود را بکشند.
علی بشقابی پر از کباب کشید و بالایش نوشت: « اگر همه اینا رو بخورن ، مامان خوب میشه !».
آن شب، پدر با چشمان گریان تابلوی نقاشی را روی دیوار ورودی چسباند. دختری جوان که برای شام آمده بود، از تابلوی نقاشی عکس گرفت و استوری کرد:
*« این تابلو رو ببینید! اگر امشب اینجا شام بخوریم ، شاید معجزه اتفاق بیفته …»*.
صبح روز بعد، پدر علی با تماس های پی در پی بیدار شد : « رزرو میز برای ۵۰ نفر دارید؟ از تهران اومدیم !»
در سه روز، رستوران مملو از مشتریانی بود که از شهرهای مختلف آمده بودند.
یکی از آنها، دکتر علیزاده، متخصص سرطان بود که داوطلبانه درمان مادر علی را بر عهده گرفت.
روزی که مادر از بیمارستان مرخص شد، از تلویزیون آمدن و از رستوران گزارش زنده پخش کردن:
«اینجا جایی است که یک نقاشی کودکانه ، قلب یک محله را تکان داد.»

پایان داستان: علی حالا در دانشگاه پزشکی تحصیل میکند. روی دیوار رستوران هنوز آن تابلو، زیر شیشه‌های طلایی نگهداری میشود و پایینش نوشته شده:
« معجزه وقتی اتفاق میافتد که دستهای کوچک ، دلهای بزرگ را صدا بزنند ».
‌‌‌‌

نوشته شده در جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ساعت 14:46 توسط الهه|

بازم پنجشنبه شب هست
و بنظرم که پنجشنبه ها
زودتر شب میشه نمیدونم...
و البته که امشب شب لیله الرغائب هست
و همیشه این شب
یادآور شب اول خاکسپاری خواهرمه...
هرچند که هر روز و هر شب در خاطرم هست
ولی خب بعضی وقتا نبودش
خیلی زیادتر احساس میشه و...
خدا رحمت کنه همه ی رفتگان رو
روح همه ی رفتگان شاد

پ ن:همیشه فوت و از دست دادن عزیزانمون برامون سخته اما اگر اون اتفاق یهویی بدون هیچ زمینه ای پیش بیاد وحشتناک آدمو داغون میکنه و واسه خواهرم همچین اتفاقی افتاد

نوشته شده در پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴ساعت 22:48 توسط الهه|

امروز بعد از چند سال

دوباره ماشین سوار شدم البته واسه رانندگی

فک میکردم همه چی رو فراموش کرده باشم و نتونم

اما دیدم نه یادم نرفته

البته که دیوارهای شهر هم

منو یادشون بود.

ولی خب واسه دفعه اول

بعد از چند سال خوب بود.

به خودم امیدوار شدم...

هرچند که هنوز ترس و استرس باهام هست...

اما راصی ام از خودم...

نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴ساعت 15:51 توسط الهه|

لذت تنها رانندگی کردن

فقط اونجاش که

آهنگ مورد علاقه‌ات رو ۲۷ بار

پشت سر هم گوش میدی و کسی نیست اعتراض کنه...

نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴ساعت 11:28 توسط الهه|

ولی من هربار که همه چیو مرور می‌کنم
بازم دلم می‌خواد همین آدم باشم...
بی سیاست، صادق و بامحبت
شاید محبوب نباشم اما اینجوری حالم با خودم بهتره...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴ساعت 23:38 توسط الهه|

چقد غمگین بود سریال امشب (آنام)
با اینکه چندبار شاید پخش شده باشه
ولی باز اشک آدمو در میاره
و. چه سخته واقعا..
ما آدما هیچوقت نمیتونیم بفهمیم
فرصت کمه و چرخ زندگی همیشه
به میل و انتظار ما نمی چرخه...

آهنگ این سریال رو چون دوست داشتم خواستم بزارم وبم

آهنگ

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴ساعت 0:55 توسط الهه|

یه کلمه ی تلخ در عربی هست؛
به اسم «القتار»
به معنای دردی که نه میگذاری بیرون بریزد
نه میتوانی نگهش داری...
«حسی که گلو را می سوزاند و

قلب را از داخل آهسته خرد می کند»

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴ساعت 16:21 توسط الهه|

با ماشین وارد گاراژ خانه شدم؛
درِ گاراژ را بستم و به اندازۀ سه ترانه
در ماشینِ خاموش نشستم.

و با خودم فکر کردم، اندوه گاهی
به شکل «نشستن در ماشینِ خاموش» است،
به شکلِ «جایی نرفتن».

-ابراهیم سلطانی

نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴ساعت 2:31 توسط الهه|

دروود
باید یه دلخوشی باشه تا روزها رو قشنگتر کنه ...
وقتی حال دلت خوب باشه همه روزای کاریتم قشنگه...
وقتی دلت خوش نیست همه روزانه مثل همند ...

پ ن: کامنت یکی از دوستان در ارتباط با پست دیروز

و با حرف ایشون موافقم.. وقتی حال دل آدم خوش باشه همه ی روزهای هفته هم قشنگه...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴ساعت 15:41 توسط الهه|

یاد دارم یه دفعه با یه دوستی صحبت می‌کردم.. می‌گفت از نظرش پنجشنبه ها بهترین روز هفته هست
به هر حال هر کی یه نظری داره و آره درسته پنجشنبه ها بهترین روز هفته هست واسه اونایی که به هرحال بیرون میرن یا با خانواده دور همی و شب نشینی دارن یا مجلسی یا... و از همه مهمتر فردای اون روز جمعه هست و روز تعطیلی.. که میتونن بدون اینکه فکر کنن باید برن سرکار یا مدرسه یا دانشگاه... بخوابن و از این لحاظ فکرشون راحته
ولی خودم خیلی پنجشنبه ها برام روز خاصی نیست نمیدونم چرا.. شاید چون زیاد اهل بیرون رفتن از خونه نیستیم مگر مجلسی باشه مراسمی یا...
پنجشنبه ها هم که سریال هفتگی رو پخش نمیکنن بیشتر حوصله بر هست انگار زودتر شب از راه میرسه .. حالا شاید گفت میشه فیلم با گوشی دید و وقت رو گذروند و.. ولی بنظرم فیلم دیدن با تلویزیون که با اعضای خونواده می‌بینیم بیشتر به دل میشینه...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴ساعت 23:24 توسط الهه|

شادی را در دل هرکسی که می‌بینید بکارید،

شاید قلبی را زنده کنید که آرزوها در آن مرده باشند...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴ساعت 22:1 توسط الهه|


آخرين مطالب
» ...
» ماه رمضان
» ...
» روستا
» خرید
» ...
» ...
» آهنگ
» ....
» کادو

 Design By : Pichak